تبليغاتX
كافه نوستالژي
كافه نوستالژي
یکشنبه 1388/08/10

امروز صبح كه داشتم مي‌رفتم بيمارستان، كلي شارژ بودم.هواي بارون‌زده و باد خنك و همه چي عالي.داشتم از زندگي لذت مي‌بردم.يه سري چيزا رو آدم ياد مي‌گيره، مثلا اينكه چه جوري لذت ببره، چه جوري احساس خوشبختي كنه.مثلا من الان ياد گرفته‌ام كه چقدر يه ساعت خوابيدن تو شب لذت بخشه، چه حالي مي‌ده كه پنج دقيقه، فقط پنج دقيقه از اورژرانسي كه داره از مريض منفجر مي‌شه و از در و ديوارش صداي جيغ و گريه بچه‌ها و دعواهاي مامان و باباها مي‌آد، off ت كنن تا بري تو حياط بيمارستان يه چرخي بزني و يه نفسي بكشي.چقدر لذت بخشه كه يه روز براي چيزاي بي‌خودي تو بخش دعوات نكنن و استاد باهات مثل يه آدم صحبت كنه.

يعني واقعا آدم هيچ جور ديگه‌اي نمي‌تونه بفهمه چقدر خوشبخته؟ نمي‌تونه ياد بگيره كه از زندگي روزمره‌اش لذت ببره؟

از وقتي پام رو گذاشتم به محوطه مقدس بيمارستان، يه روز گند شروع شد، هر چقدر سعي كردم خوشحال بازي در‌آرم، بدتر مي‌شد.بعضي وقت‌ها فكر مي‌كنم خدا مي‌خواد عمدا روي آدم رو كم كنه.

با اين خبر شروع شد كه يه مريض تو اورژانس فوت شده و رزيدنتمون رو مي‌خوان بكشن به دادگاه،(رزيدنت سال يك رو كه بيمه هم نداره)، سع كردم كنار بيام با قضيه و با لبخند رفتم مريض‌ها رو ديدم، اما استاد محترم اومد و شروع كرد به مسخره‌كردن و توهين به انواع مختلف.انتظارش رو نداشتم.به هر چيزي گير مي‌داد، اصلا انگار از دنده چپ بلند شده و مي‌خواد دق دليش‌رو سر من خالي كنه.

اومدم خونه گفتم يه كم بخوابم، بعد پاشم و موضوعاتي رو كه استاد محترم فرموده‌اند search كنم تا فردا آماده كنم.از خواب در حالي بيدار شدم كه داشتم تو تب مي‌سوختم و مي‌لرزيدم و همه بدنم درد مي‌كرد.خوب اين هم از آنفلونزا!

ساعتي چند خبر رسيد كه يكي از بچه‌هاي بهمنيمون تو جاده تصادف كرده و فوت شده.ديگه تركيدم.از صبح هر چي خودداري كرده‌بودم ديگه بس بود.بلند بلند گريه كردم.

يعني واقعا آدم هيچ جور ديگه‌اي نمي‌تونه بفهمه چقدر خوشبخته؟ نمي‌تونه ياد بگيره كه از زندگي روزمره‌اش لذت ببره؟

يادگيري به چه قيمتي ؟ خداي من اين روش يادگيري ديگه قديمي شده، باعث ايجاد احساس انزجار مي‌شه.به جز خورد كردن آدم‌ها راه ديگه اي نيست؟

 

 

+ نوشته شده در 21:10 توسط سامه.
پنجشنبه 1388/07/30

يه عالمه سؤال برام مطرح شده، اگه جوابشون رو مي‌دونين لطفا كمك كنيد.

نمي‌خوام قضاوت كنم.فقط نمي‌دونم صلاح كار در چيه؟من نه قاضي‌ام، نه خدام، اما برام مهمه كه بدونم كاري كه دارم انجام مي‌دم چقدر قابل قبوله.به عنوان پزشك، قبول دارم كه آنچه به من مربوطه، نجات جان بيماره اما خوب از يه سطح ديگه وقتي نگاه مي‌كنم، نمي‌تونم بفهمم كلا اين سياست‌گذاري درسته يا نه.

مثلا وجود NICU .بچه‌هايي بدنيا مي‌آن كه قبلا مي‌مردن و نمي‌تونستن نگهشون دارن.الان بدنيا مي‌آن، به زور و بلا يه چند روزي نگهشون مي‌داريم( دارم در مورد ايران حرف مي‌زنم)، خرج نه ماه بارداري و هزينه‌هاش يه طرف، خرج زايمان و بيمارستان مادر يه طرف، هزينه و وقتي كه صرف نگه‌داشتن بچه مي‌شه يه طرف، پول داروهايي كه بچه مي‌خواد يه طرف( مثلا آمپول سورفاكتانت كه خيلي گرونه و هنوز يه ساعت نشده كه اون ماده گرون رو كه مامان و بابا خريدن رو به بچه زدن كه بچه فوت مي‌شه) و كنار آمدن خونواده با اين قضيه و ... .دارم خل مي‌شم .خيلي از مامان‌ها خيلي هم جوون‌اند، سابقه هيچ بيماري در مامان و بابا وجود نداره و در دوران بارداري مشكلي وجود نداشته و بعد يكدفعه اي همه چي خراب مي‌شه. مي‌گين مي‌خواستن بچه‌دار نشن، حالا كه شدن بايد پول بدن. آخه از كجا بايد مي‌دونستن كه بچه قراره اين جوري شه.مامان باباهايي  رو ديدم كه مستاجرند، كلي چيزاشون رو مي‌فروشند و آخرش بچه زنده نمي‌مونه. از همه اين‌ها گذشته، اون بچه مي‌دونين چقدر زجر مي‌كشه؟ صداش كه درنمي‌آد، دليل نمي‌شه كه نمي‌فهمه.گيرم كه زنده بمونه، خيلي‌هاشون اين هيپوكسي‌ها و ... بعدا روشون سكل مي‌ذاره و هزار تا دوا درمون ديگه مي‌خوان و هزار جور درد مي‌كشن.

لازمه وقتي نمي‌تونيم نگهشون داريم همه رو زجر بديم؟

آدم از كجا بايد بفهمه گه ممكنه چنين بلايي سرش بياد؟

+ نوشته شده در 19:33 توسط سامه.
یکشنبه 1388/07/26

Case1 ) شيرخوار ۴ ماهه.

شكايت اصلي كه منجر به بستري شده: تب و اسهال.

محل بستري:بيمارستان بهرامي.

مدت بستري: ۲ روز

پدر و مادر معتاد و مطلقه.

پدربزرگ و مادربزرگ معتاد.

مادر بچه را گذاشته پيش مادرش و رفته، هم اكنون مسئول نگهداري بچه مادربزرگ مي‌باشد.

 

شكايت اصلي اين شيرخوار چيه؟

درمانش كني كه كجا بره؟

مطمئني كه دلش مي‌خواد برگرده به خونه؟

بايد به دنيا ميومده؟

حق نداره اگه بخواد فرياد بكشه كه چرا به اين دنيا آوردنش؟

حق نداره حالا كه با انتخاب خودش نيومده، با انتخاب خودش يه روزي بره؟

 

Case2) شيرخوار ۶ ماهه

شكايت اصلي كه منجر به بستري شده: پس رفت در تكامل و ضعف عضلاني

محل بستري: بيمارستان بهرامي

مدت بستري: ۴ ماه و نيم

شيرخواري مبتلا به بيماري وردينگ هافمن(SMA) كه زير دستگاه است، ديسترس تنفسي دارد، قادر به انجام هيچ كاري نيست، حتي كارهايي كه در موقع بستري قادر به انجامشان بوده.چشمان بازي دارد كه از پشت دستگاه به تو زل مي‌زنند، هوشيار است و از هم سن و سال‌هاي خود بيشتر مي‌فهمد.تا يكسالگي بيشتر دوام نمي‌آورد، خانواده خرج خريد دستگاه براي انتقال او به خانه را ندارند.شيرخوار و مادر به مدت ۴ ماه است كه در بيمارستان مستقرند.

مادر پذيرش اين واقعيت كه بچه مريض است را ندارد.

خرج تحميل شده به خانواده و بيمارستان زياد است.

بچه در حال عذاب كشيدن است.

 

كار درست در اين موقعيت چيست؟

بچه دوست دارد به زندگي كوتاهش ادامه دهد؟

حق انتخاب براي زنده ماندن او با كيست؟

 

 

 

+ نوشته شده در 21:53 توسط سامه.
پنجشنبه 1388/07/16
بت

من در انديشه‌ام بتي مي‌سازم از تو و تو بتي از من

من حرف مي‌زنم با بت تو و تو با بت من

دور كه بوديم

بت‌هايمان همديگر را خوب مي‌فهميدند

با هم اشك مي‌ريختند و با هم مي‌خنديدند

ديگران ما را جداناپذير مي‌ديدند

 

نزديك كه آمديم

نه بت تو بود و نه بت من

تو، تو بودي و من، من

آشنا نبوديم براي هم

نمي‌فهميديم حرف هاي هم

پس دگر باره دور گشتيم از هم

 

 

***

 

من و تو هنوز هم بت مي‌سازيم

به هر رنگ و شكلي كه مي‌خواهيم

به هزار ترفند كه مي‌دانيم

در او هر چه مي‌خواهيم مي‌كاريم

 

او

 خوب مي‌فهمد

 خوب مي‌خندد

دوست‌داريم آنچه، مي‌گويد

دوست داريم، آنچه مي‌گويد

حتم  او نيز ما را دوست دارد!

 

زندگي چه شيرين است

زندگي چه آسان است

همه چيز بر كام است!

+ نوشته شده در 0:53 توسط سامه.
چهارشنبه 1388/06/25
قصه‌ي شب

خط،

دراز مي‌شود

جاده مي‌شود

دور مي شود

 

باد مي وزد

لابه لاي شاخه‌ها

حرف مي زند

با درخت‌ها

 

درخت ها

شاخه‌هايشان رها

دم نمي‌زنند

گوش مي‌دهند

قصه‌هاي باد را

 

ناگهان،

ابرها

كنار مي‌روند

عروس شب

عروس قصه‌ها

با هزار عشوه و ادا

چشم باز مي‌كند

نگاه مي‌كند

سلام مي‌كند

 

باد

سوت مي زند

درخت‌ها

سر به سوي ماه

دست مي‌زنند

 

صحنه كامل است

درخت‌ها

گوششان به باد

 ناتمام مانده‌است

قصه‌هاي باد

 

باد

مي‌وزد

چرخ مي‌زند

در ميان گرفته ماه را،

ادامه مي‌دهد

قصه‌هاي ناتمام را

+ نوشته شده در 19:32 توسط سامه.
یکشنبه 1388/06/22

اصلا مهم نيست كه يه فيلم يا يه كتاب چه زماني ساخته و پرداخته شده.مهم نيست كه داره داستان چه زماني رو تعريف مي‌كنه.مهم اينه كه وقتي مي‌خونيش يا مي‌بينيش، بتوني باهاش ارتباط برقرار كني.فضاش برات ملموس باشه و دركش كني.شايد يه عامل مهم در ارتباط برقرار كردن با اون اثر هنري، اين باشه كه در چه شرايطي و در چه حال و هوايي باهاش روبه‌رو شي.

فيلم" اشباح گويا" حرف‌هاي زيادي براي گفتن داره.مي‌شه از بازي‌هاي خوب ناتاليا پورتمن و خاوير باردم حرف زد.(حركات صورت ناتاليا فوق‌العاده ست)مي‌شه از فضاسازي خوب فيلم صحبت كرد.يا مي‌شه در مورد اين گفت كه تصور خوبي كه از نقاش معروف"گويا" داري، كمي با اين فيلم جريحه‌دار مي‌شه.

اما چيزي كه باعث شد در مورد اين فيلم بنويسم هيچ كدوم اين‌ها نبودن، بلكه صحنه‌اي بود كه در حال شكنجه‌دادن ناتاليا اصرار داشتن كه حقيقت رو بگه.حقيقت رو گفته بود، البته از نظر خودش، نه از نظر شكنجه‌دهندگان.اون‌ها دنبال حقيقت ديگه‌اي مي‌گشتن، حقيقتي كه خودشون ساخته و پرداخته بودن.تكان‌دهنده‌ترين صحنه، صحنه‌اي بود كه ناتاليا فرياد زد:

"tell me what the truth is".

آدم فكر مي‌كنه دنيا رو دور باطله.

+ نوشته شده در 14:27 توسط سامه.
پنجشنبه 1388/06/19
خواب

سنگ پشت سنگ

روي پلك‌هاي من

جمع مي‌شود

چشم‌هاي من

گرم خواب مي‌شود

 

درميان جمعيت

 راه مي‌روم

داد مي زنند

جيغ مي‌كشند

موج جمعيت

فشرده مي‌شود

جمع مي‌شود

حلقه مي‌شود

 

سر دراز مي‌كنم

ميان حلقه را نگاه مي‌كنم

نگاه من خشك مي‌شود

ترس مي‌شود

خشم مي‌شود

گربه‌اي بزرگ

بر زمين سرد

بر زمين خيس خون، خيس درد

ناله مي‌كند

زجر مي‌كشد

پنجه مي‌كشد

چنگ مي‌زند به روي مرگ

 

سكوت كرده‌اند مردمان

سكوتشان

داد مي‌زند

جيغ مي‌كشد

زار مي‌زند

 

خواب بوده‌ام؟

خواب ديده‌ام؟

گوش مي‌دهم

از ميان كوچه يك نفر، جيغ مي‌كشد

چشم‌هاي من خيس مي‌شود

+ نوشته شده در 12:41 توسط سامه.