تبليغاتX
كافه نوستالژي
كافه نوستالژي
دوشنبه 1390/08/09

ماه سوم-3

تازه چشمم گرم شده است که آیفون زنگ می زند. انگار به برق 220 ولت وصل شده ام. مثل جن زده ها بلند می شوم و در تخت می نشینم. چند ثانیه اول صرفا بیدارم اما هوشیار نیستم. کم کم یادم میاید، پزشک طرحی ام، اینجا خاوران است. کلی زور زده یودم که خوابم ببرد. الان این صدای زنگ یعنی مریض. لباس هایم را هول هولکی می پوشم. مریض این وقت شب، حتما مورد اورژانسی است. با خودم مرور می کنم، اگر هوشیار نبود، اگر تروما بود ...تا به درمانگاه برسم دلم هزار راه می رود.

مادری است که گوشه چادرش را با دندان هایش گرفته و بچه 4 ساله ای را بغل کرده. پدر حتی از دور بوی تند سیگار می دهد. مرا که می بینند از دور با سر سلام می کنند. نگهبان دمپایی اش را  لخ لخ کنان روی زمین می کشد و  خمار خواب، خانواده را به داخل مطب می فرستد.

-"تب داره" مادر به بچه اشاره می کند.

چشم هایم را می مالم، نگاهم از روی مادر سر می خورد روی بچه که چشم هابش پر از خواب است و آب دماغش در دو قدمی لب بالایی اش مانده به چه کنم کاری! پدر که می بیند زل زده ام به آب دماغ بچه، اطلاعات را تکمیل می کند:

-"از دماغش هم آب میاد"

آبسلانگ را بر میدارم که مقدمات معاینه فراهم شود.

-"از کی مریض شده؟"

-"از صبح"

خمیازه ام را نصفه قورت می دهم. سعی می کنم که خونسرد باشم.

-"خوب چرا الان آوردیش؟"

مات و مبهوت نگاهم می کند، بعد از چند ثانیه می گوید: -"نشد زودتر بیارمش، مگه اینجا شبانه روزی نیست؟"

توضیح می دهم که من اینجا فقط یک نفرم، ساعت کاری دارم و در بقیه ساعت ها فقط مریض اورژانس می بینم.

-"تبش بالاست"

دوباره می گوید و سه باره می گوید و می گوید و می گوید تا مطمئن شود که من بعد از حرفش دیگر حرفی نمی زنم. عصبانی ام می کند. بحثمان می شود. بچه که از سر و صدای ما ترسیده، داوطلبانه دهانش را باز می کند که ته گلویش را ببینم!

داروها را که می گیرند و می روند، هنوز توی مطب نشسته ام. سرم ذق ذق می کند. جدای سردرد و بی خوابی حالا عذاب وجدان هم گرفته ام. بچه بیچاره که گناهی نداشت، دوست ندارم خاطره دکتر بداخلاق، خاطره اش از مطب دکتر باشد.

نگهبان لخ لخ کنان میاید دم مطب: -"هستین هنوز خانم دکتر؟"

 

+ نوشته شده در 13:58 توسط سامه.
یکشنبه 1390/07/17

ماه سوم-2

وقتی از چیزی محروم می‌شویم، با تمام وجود نسبت به آن کشش پیدا می‌کنیم.

مدتی است که به مفهوم جمله بالا کاملا اعتقاد پیدا کردم. اون چیز نباید حتما چیز خیلی مهمی باشه، یک مدت دور ماندن از یک چیزی که قبلا داشتی یا هرگز نداشتی ولی آرزوی داشتنش را داشتی، علاقه‌ت را نسبت به آن چیز چندین برابر می‌کند. اینجا که هستم و به عبارتی توی محوطه درمانگاه حبسم، دلم لک می‌زند برای دور دور در خیابان، برای قدم زدن آزادنه در جایی که دورش چیزی به عنوان حصار نداشته باشد. دلم لک می‌زند برای خرید کردن، برای غذای بیرون خوردن و کلی چیزهای کوچک و بزرگ دیگر. یکی از این چیزهای مهم، هم صحبتی با دیگران است. خوشبختانه کادر مرکز بهداشتی بسیار خونگرم‌اند، بسیار مهربان‌اند و حتی ساعت‌هایی را به بازی و صحبت با هم می‌گذرانیم، اما فرق دارند، یعنی با آدم‌هایی که دور و برم بودند در این چند سال و هم صحبتم بودند از زمین تا آسمان فرق دارند، در مورد چیزهایی که دوست دارم نمی‌توانم صحبت کنم، نمی‌توانم در اتفاقاتی که برایم میفتد شریکشان کنم.

این مساله را امروز با تمام وجودم حس کردم، بعد از مدت‌ها دو دوست تماس گرفتند (شنیدن صدای آشنا آن هم از کسانی که فکرشان را نمی‌کردی نمی‌دانی با آدم چه می‌کند) و از زمین و زمان حرف زدیم. ولع بسیاری داشتم هم برای شنیدن و هم برای حرف زدن، نه اینکه اینجا صدای آدمیزاد نمی‌شنوم، نه، گوشم پر است از صدای مریض، همراه مریض، جیغ بچه‌ها و حتی صدای کادر درمانگاه که بخشی از زندگیم شده، اما این‌ها همه فرق می‌کند، واقعا فرق می‌کند.

اینکه کسانی در اطرافت داشته باشی که بتوانی فکرها و حرف‌هایت را با آنها در میان بگذاری، در نوع خودش هدیه بزرگی است. خواستم لذت این دقایق را با نوشتن جاودانه کنم:)

+ نوشته شده در 1:41 توسط سامه.
جمعه 1390/07/15

ماه سوم-1

این ماه از این جهت فرق می‌کرد که بر خلاف همیشه کسی نبود که وقتی رسیدم  بخوام بهش زنگ بزنم و خبر بدم که رسیدم، یه جورایی آدم دلش می‌گیره وقتی کسی نباشه نگران رسیدن و نرسیدنت بشه، یه جور خودخواهانه‌ای!

اینجا فعلا هر شب عروسیه، صدای آواز و دهلش میاد اما ما باید دلمان را خوش بکنیم به همین آواز دهل از دور، چرا که اینجا زندانی‌ایم! (آهنگ پس زمینه: اوی اوی رشید خان، سردار کل قوچان!)

داشتم فکر می‌کردم با خودم، اینجا که میام همش دوست دارم خبر دیگران رو بگیرم و بهشون زنگ بزنم، دوست دارم اون ها هم بهم زنگ بزنند. البته حس تازه‌ای نیست، وقتی دور میفتم از یه جا یا یه جمع، این اتفاق میفته، آرام و قرار ندارم، انگار یه چیزی جا گذاشتم یا یه کار نکرده دارم. نمی‌دونم دیگران تا چه حد این حس رو دارند، بعضی‌ها ظاهرا هیچ وقت از این احساس‌ها ندارند و دلشون برا چیزی تنگ نمی‌شه، چون بعد از مدت‌ها که خبرشون رو می‌گیرم، تازه شاکی می‌شن که چرا مزاحمشون شدم یا چرا این قدر زود به زود دل تنگ می‌شم. البته به قول اینجایی‌ها، خوش دلشون!

+ نوشته شده در 0:1 توسط سامه.
چهارشنبه 1390/05/26

ماه اول-5

نخل‌ها حدودا پنج ماه است که باردارند. هنوز باید صبر کنند تا کسی بارشان را بر زمین بگذارد. اما کمر خم نمی‌کنند، پر غرور گردن برافراشته‌اند تا سیاهی آسمان. قرص سفید ماه، از شاخ و برگشان بالا می‌رود، خود را می‌آویزد به بالاترین نقطه تاریک آسمان و نور می‌پاشد به زمین هنوز ملتهب از گرمای روز.

+ نوشته شده در 13:7 توسط سامه.
یکشنبه 1390/05/23

ماه اول-4

بخشی از مراجعه کننده‌هایم، هر روز، بی بر و برگشت، پیرزن پیرمردهای 80 تا 95 ساله هستند. از صبح زود می‌آن منتظر می‌نشینن و با قدم‌های یواش و لرزان خودشان را به صندلی مریض می‌رسانند. همیشه یک کیسه پر از دارو به دست دارند و همه جای بدنشان درد می‌کند. از طرفداران پر و پا قرص دگزا و انواع مسکن هستند. اکثرا هم فشار خون دارند و چند نوع دارو می‌خورند.

پیرزن‌ها واقعا دوست داشتنی‌اند، موها و کف دست‌هایشان را حنا گذاشته‌اند، موهایشان را از وسط فرق باز کرده‌اند و دو تا گیس از دو طرف از زیر روسری‌شان تاب می‌خورد. وقتی که روی صندلی می‌نشینند دوست دارند مدتی دستت را بگیرند و نگاهت کنند و سلام احوالپرسی کنند. النگوهای یک شکل مسی چین چین از اشتراکاتشان است. این مادرها، اسم‌های به یاد ماندنی دارند، جان جان، ماه بی بی، ماه بس، عجب ناز و...

وارد که می‌شوند دیگر دوست ندارند بروند، دوست دارند بنشینند و هی قربان صدقه‌ت بروند، باید کم کم دست لرزانشان را بگیری و تا در خروجی همراهیشان کنی که صدای بقیه مریض‌ها بلند نشود!

+ نوشته شده در 16:53 توسط سامه.
جمعه 1390/05/21

ماه اول-3

کم کم دارم عادت می‌کنم. تعداد مریض‌هایی که صبح می‌‌آیند بیشتر است، به سمت ظهر کم می‌شود، دوباره بعدازظهر بیشتر می‌شود تا افطار، دوباره بعد از افطار که مردم حوصله‌شان سر رفته‌است زیاد می‌شود! بخش اعظم بیماران یا بچه‌هایی هستند که سرما خورده‌اند یا پیرمرد پیرزن‌هایی که همه جای بدنشان درد می‌کند یا قند و چربی دارند! امروز داشتم برای یک پیرمرد 70 ساله دیابتی که با حداکثر دوز قرص‌ها هنوز قندش بالا بود توضیح می‌دادم که چی باید بخورد و چی نباید بخورد که دیدم اصلا به من گوش نمی‌کند،  مرتب می‌گفت من بیچاره، من بیچاره، هیچ چیزی دیگه نمی‌تونم بخورم!

یک از موارد شایع در این ناحیه، گزیدگی بخصوص زنبورگزیدگی است. از بچه شیرخوار گرفته تا آدم 80 ساله. می‌خوام یک کارتون before bite و after bite بیارم در بین مردم پخش کنم!

Renal colic هم نسبتا شایع است، یکی از دلایل این است که با سابقه مشکل کلیوی، روزه می‌گیرند و هر چه برایشان توضیح می‌دهی به کفشان نمی‌رود.

در بین این مریضی‌های شایع، تک و توک بیماران متفاوتی هم می‌آیند مثل CVA، MI، نورالژی تریژمینال، سلولیت اکسترنال، مننژیت (مشمول گزارش)، سل و ... .

پ.ن1: در این منطقه به جز انگور و خرما میوه به نسبت کم پیدا می‌شود. ( به مریض‌ها که توصیه می‌کنم میوه و سبزی زیاد بخورند مشکلشان این است که از کجا تهیه کنند )

پ.ن2: از بازی‌های شایع و محبوب در بین بچه‌ها در اینجا خاک بازی است.

 

+ نوشته شده در 0:16 توسط سامه.
پنجشنبه 1390/05/20

ماه اول-2

ساعت حدود 11 صبح بود، خبر دادند که خانمی با تنگی نفس و کمی سردرد مراجعه کرده، حدودا 25 ساله بود، با شوهر و دختر 7 ساله‌اش آمده بود، گفت معده‌ام هم درد می‌کند، خواستم فشارش را بگیرم که گفت نفسش بالا نمی‌آید و شروع کرد به تند تند نفس کشیدن. فورا روی تخت خواباندیمش، اکسیژن گذاشتیم و سرم وصل کردیم. کمی بهتر شد، برای درد معده‌اش رانیتیدین گذاشتم و کمی منتظر ماندم، سعی کردم از شوهرش در این مدت شرح‌حال دقیق‌تری بگیرم. پرسیدم که شاید در خانه مشاجره‌ای چیزی بوده، با اصرار من گفت که شب کار است و دیشب خانمی به خانه آنها رفته و در مورد جن برای زنش حرف زده و گفته که جن قرار است بچه‌هایش را ببرد. در این میان، به محض اینکه پنکه سقفی روشن شد بیمار شروع به جیغ و فریاد و گریه کرد، فهمیدیم که می‌ترسد، پنکه را خاموش کردیم و برایش دیازپام داخل سرم گذاشتم که کمی آرام‌تر شود و شروع به reassurance کردم.

جن هم معضلی است ظاهرا در این منطقه!

+ نوشته شده در 12:56 توسط سامه.